السيد محمد حسين الطهراني
102
معاد شناسى (فارسى)
خود كه از شيراز آمدهايم و تا به حال سر يك سفره بوديم غذا بخورم . گفت : آنجا مرو ! بيا با هم غذا بخوريم . من خجالت كشيدم كه دست از رفقاى شيرازى كه تا به حال مرتّباً با آنها غذا مىخورديم بردارم و اين باره ترك رفاقت نمايم ، ولى چون ملتزم شده بودم كه از حرفهاى او سرپيچى نكنم لذا بناچار موافقت نموده ، با آن مرد در گوشهاى رفتيم و نشستيم . از خرجين خود دستمالى بيرون آورد ، باز كرده گويا نان تازه در آن بود با كشمش سبز كه در آن دستمال بود ، شروع به خوردن كرديم و سير شديم ؛ بسيار لذّت بخش و گوارا بود . در اين حال گفت : حالا اگر مىخواهى به رفقاى خود سرى بزنى و تفقّدى بنمائى عيب ندارد . من برخاستم و به سراغ آنها رفتم و ديدم در كاسهاى كه مشتركاً از آن مىخورند خون است و كثافات ، و اينها لقمه بر ميدارند و مىخورند و دست و دهان آنها نيز آلوده شده و خود اصلًا نمىدانند چه مىكنند ؛ و با چه مزهاى غذا مىخورند . هيچ نگفتم ، چون مأمور به سكوت در همهء احوال بودم . به نزد آن مرد بازگشتم . گفت : بنشين ، ديدى رفقايت چه مىخوردند ؟ تو هم از شيراز تا اينجا غذايت از همين چيزها بود و نمىدانستى ؛ غذاى حرام و مشتبه چنين است . از غذاهاى قهوه خانهها مخور ؛ غذاى بازار كراهت دارد . گفتم : إن شاء الله تعالى ، پناه مىبرم به خدا . گفت : حاج مؤمن ! وقت مرگ من رسيده ، من از اين تپّه مىروم